تبلیغات
ایوان اشک تو نابودی من است
ایوان اشک تو نابودی من است

یک روز تو از درد جدایم کردی وقتی که پرازشوق صدایم کردی

از شوق صدایت نفسم بند امد با معنی عشق اشنایم کردی

احساس غریبی دل من را پرکرد با یک سخن از غصه رهایم کردی

گفتی که سراغی نگرفتی از من گفتی چه عجب فکر مرا هم کردی

سخت است عجیب است که باور بکنی"یکبار غریبانه صدایم کردی......؟!


...زن


زن........تاروپودش باتومیگویدسخن


تاروپودم راشرافت بافته...............تاشرافت رابه عصمت بافته
***
درکلاس حفظ تقوا وشرف...........دختران درند و چادر چون صدف
***
بهترین سرمایه زن چادراست.....شیوه زهرا و زینب چادر است
***
حفظ چادرحافظ ناموسهاست.....پاسدارحیله جاسوس هاست
***
حفظ چادر سد فحشامیشود.....رو سفیدی نزدزهرا(س)میشود فرشته از شیطان پرسید: قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟

شیطان گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».

شیطان پرسید: قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟

فرشته گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».



دوشنبه 20 تیر 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

....

ازکسانیکه از من متنفرند سپاس، آنها مرا قویتر می کنند.

از کسانیکه مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر می کنند.

ازکسانیکه مرا ترک می کنند متشکرم، آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.

از کسانیکه با من می مانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند.



دوشنبه 20 تیر 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

کوچه



بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به دریاچه خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از كوچه گذر كردی و رفتی

بی من از شهر سفر كردی و رفتی

قطره ای اشك درخشید به چشمان سیاهم

تا خم كوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی ، نگهت هیچ نیفتاد به راهی كه گذشتی

چون در خانه ببستم دگر از پای نشستَم

گوییا زلزله آمد ، گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو كس نشنود از این دل بشكسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغك پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من كه ز كویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم

من و یك لحظه جدایی ،نتوانم ،نتوانم

بی تو من زنده نمانم.


یکشنبه 29 خرداد 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

... دیگر زمانه مجنون نیست


      دیگر زمان ، زمانه ی مجنون نیست

      فرهاد

      در بیستون مراد نمی جوید

      زیرا بر آستانه ی خسرو

      بی تیشه ای به دست ، کنون سرسپرده است.

      در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها

      آن شور عشق

      -عشق به شیرین را

      از یاد برده است.

      تنهاست گردباد بیابان

      -تنهاست

      و آهوان دشت

      پاکان تشنگان محبت-

      چه سالهاست

      دیگر سراغ مجنون را

      از باد و از درخت نمی گیرند.

      در عصر ما

      -عصر تضاد ، عصر شگفتی-

      لیلی

      -دلاله ی محبت مجنون است !!



شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

کسی به این جوابها دسترسی نداره؟؟؟


چقدر دیگه مونده تا ما آدما، واقعا‌ً آدم شیم؟
کبوتر سفید از چند دریا باید رد شه تا بالاخره یه جایی آروم بگیره؟
تا کی باید توپ و تانک شلیک شه؟ بالاخره اینا کی جمع میشن؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
مگه یه کوه قبل از این‌که فرسایش پیدا کنه و از بین بره، چقدر عمر می‌‌کنه؟
مگه یه آدم چقدر عمر می‌‌کنه؟، پس دیگه کی قراره آزاد باشه؟
مگه یه آدم چند بار می‌‌تونه سرش رو برگردونه و وانمود کنه که چیزی ندیده؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
برای این‌که آسمون رو ببینی،
مگه چند بار نیازه که سرت رو بالا بگیری؟
برای این‌که بتونی صدای گریه‌ی مردم رو بشنوی،
مگه چند تا گوش باید داشته باشی؟
دیگه چند نفر باید بمیرن تا بفهمیم که جون آدم‌‌های زیادی گرفته شده؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.


جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

!!! رویاهایمان

    
 نان از سفره و کلمه از کتاب


      چراغ از خانه و شکوفه از انار

      آب از پیاله و پروانه از پسین

      ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید

      با رویاهامان چه می کنید !



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

...باغ بی برگی


      آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
      ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
      باغ بی برگی
      روز و شب تنهاست
      با سکوت پاک غمناکش

      ساز او باران، سرودش باد
      جامه اش شولای عریانی ست
      ور جز اینش جامه ایی باید
      بافته بس شعله زر تار و پودش باد

      گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد
      باغبان و رهگذاری نیست
      باغ نومیدان
      چشم در راه بهاری نیست

      گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
      ور برویش برگ لبخندی نمی روید
      باغ بی برگی ، که می گوید که زیبا نیست؟
      داستان از میوه های سر به گردون سای ، اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

      باغ بی برگی
      خنده اش خونیست اشک آمیز
      جاودان ، بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
      پادشاه فصل ها پائیز

      اخوان ثالث


جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

... در آستانه فصلی سرد

                                                                                    
      این منم ... زنی تنها .... در آستانه ی فصلی سرد.... در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین.... و یأس ساده و غمناک آسمان..... و ناتوانی این دستهای سیمانی ..............ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ..... ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل..... به داسهای واژگون شده ی بیکار ..... و دانه های زندانی ..... نگاه کن که چه برفی می بارد ....................فروغ فرخزاد


جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

!!! خسته ام


  
 از زندگی از این همه تکرار خسته ام
      از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

      دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
      امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

      دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
      آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

      بیزارم از خموشی تقویم روی میز
      وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

      از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
      از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

      تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
      از حال من مپرس که بسیار خسته ام.




جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

... آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

  یادش بخیرباد
      این داستان یك روز مانده به « رفتن » شروع شد
      یک شاخه نور بر گوشه لبم بود
      توصیف لحظه ها دشوار می شود
      باید به متن حافظه بر گردم
      در كنج این اتاق
      از دست هر چه درس
      از دست این همه سوال
      از دست این همه جواب
      فریاد می زدم
      من «تست » می زدم
      « آنان كه خاك را به نظر كیمیا كنند»
      ازکیست؟
      الف: مولانا ب: سعدی ج: حافظ د: هر سه
      هرچند گزینه سوم درست بود
      اما گزینه بهتر
      گزینه چهارم بود!
      رفتم كنار پنجره
      تا جان خسته را
      با عطر یاس خانه ی همسایه
      شستشو دهم
      * ****
      وقتی نسیم
      بوی تو را آورد
      من پشت پنجره بودم
      غوغای عطر یاس
      هوش از سرم ربوده بود
      من ایستاده بودم
      شرم از كنار پنجره ی روبرو گریخت
      لباسهای خنده دار من
      چقدر بر تنم زار می زدند
      یک شاخه نور بر لبم
      یكشعله بر دلم
      برق نگاه كه بود
      که شب را شكافت
      - همچون شهاب -
      من ایستاده بودم
      مبهوت بوی یاس
      در فكر این غزل :
      « آنان كه خاك را به نظركیمیا كنند
      آیابود که گوشه چشمی به ما کنند؟! »



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

...سالمرگ پروین اعتصامی

  اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) از رجال نامی و نویسندگان و مترجمان مشهور اواخر دورهٔ قاجار بود. در کودکی با خانواده به تهران آمد. پایان‌نامه تحصیلی خود را از مدرسه آمریکایی تهران گرفت و در همانجا شروع به تدریس کرد. پیوند زناشویی وی با پسر عمویش بیش از دو و نیم ماه دوام نداشت.

 


ادامه مطلب

دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

!!!ذهن ساده


     
می دانید، برای ما بسیار مشکل است که قضایای زندگی را در سادگی شان نگاه کنیم، زیرا ذهنمان به طور عجیبی در هم پیچیده است. ما کیفیت سادگی را از دست داده ایم. منظور من از سادگی، سادگی در لباس و غذا و این جور اداها و پیرایه های پارسایانه نیست؛ بلکه منظورم سادگی ذهنی است که می تواند کاملا صریح و مستقیم به همه چیز نگاه کند. مثلا اگر دروغ می گوید، ببیند که دروغ می گوید، نه اینکه آن را پنهان کرده از آن فرار کند یا برای آن بهانه و توجیه بتراشد. وقتی می ترسد، بداند و آگاه باشد بر اینکه می ترسد. نسبت به ترس خود روشن باشد................. کریشنا مورتی

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

...عشق رازی ست


      اشک رازی‌ست
      لب‌خند رازی‌ست
      عشق رازی‌ست

      اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.

      □

      قصه نیستم که بگوئی
      نغمه نیستم که بخوانی
      صدا نیستم که بشنوی
      یا چیزی چنان که ببینی
      یا چیزی چنان که بدانی...

      من درد ِ مشترک‌ام
      مرا فریاد کن.

      □
      درخت با جنگل سخن می‌گوید
      علف با صحرا
      ستاره با کهکشان
      و من با تو سخن می‌گویم

      نام‌ات را به من بگو
      دست‌ات را به من بده
      حرف‌ات را به من بگو
      قلب‌ات را به من بده
      من ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام
      با لبان‌ات برای ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
      و دست‌های‌ات با دستان ِ من آشناست.

      در خلوت ِ روشن با تو گریسته‌ام
      برای ِ خاطر ِ زنده‌گان،
      و در گورستان ِ تاریک با تو خوانده‌ام
      زیباترین ِ سرودها را
      زیرا که مرده‌گان ِ این سال
      عاشق‌ترین ِ زنده‌گان بوده‌اند.

      □

      دست‌ات را به من بده
      دست‌های ِ تو با من آشناست
      ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
      به‌سان ِ ابر که با توفان
      به‌سان ِ علف که با صحرا
      به‌سان ِ باران که با دریا
      به‌سان ِ پرنده که با بهار
      به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

      زیرا که من
      ریشه‌های ِ تو را دریافته‌ام
      زیرا که صدای ِ من
      با صدای ِ تو آشناست.



شنبه 3 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

human race


      little girl asked her father

      "How did the human race appear?"

      The Father answered "God made Adam and Eve;
      they had children; and so all mankind was made"
      Two days later the girl asked her mother the same question.

      The mother answered
      "Many years ago there were monkeys
      from which the human race evolved."

      The confused girl went back to her father
      and said " Daddy, how is it possible that
      you told me human race was created God and
      Mommy said they developed from monkeys?"

      The father answered "Well, Dear, it is very
      simple. I told you about my side of the family
      and your mother told you about her."

      don't worry father and mother could be shifted in this dialogue :)


شنبه 3 اردیبهشت 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()

...نیایش


      دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر
      قطره شود خورشیدی
      باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
      روزن روزن.

      ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ .
      از مهرت لبخندی كن ، بنشان بر لب ما
      باشد كه سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.

      ما هسته پنهان تماشاییم.
      ز تجلی ابری كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
      باشد كه به شوری بشكافیم ، باشد كه ببالیم و
      به خورشید تو پیوندیم.

      ما جنگل انبوه دگرگونی.
      از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، برهم تاب ، برهم پیچ :
      شلاقی كن ، و بزن بر تن ما
      باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل یكرنگی بدر
      آرد سر.

      چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت.
      نم زن بر چهره ما
      باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب
      از تابش تو ، و فرو افتد.
      بینایی ره گم كرد.
      یاری كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
      باشد كه تراود در ما ، همه تو.

      ما چنگیم: هر تار از ما دردی ، سودایی.
      زخمه كن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز
      باشد كه تهی گردیم ، آكنده شویم از والا "نت"
      خاموشی.

      آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.
      خود را در ما بفكن.
      باشد كه فرا گیرد هستی ما را ، و دگر نقشی
      ننشیند در ما.
      هر سو مرز، هر سو نام.
      رشته كن از بی شكلی ، گذران از مروارید زمان و مكان
      باشد كه بهم پیوندد همه چیز ، باشد كه نماند
      مرز، كه نماند نام.

      ای دور از دست ! پر تنهایی خسته است.
      گه گاه ، شوری بوزان
      باشد كه شیار پریدین در تو شود خاموش.

      سهراب سپهری



یکشنبه 14 فروردین 1390 توسط داغ بی مهری | نظرات ()



یک روز تو از درد جدایم کردی وقتی که پرازشوق صدایم کردی

از شوق صدایت نفسم بند امد با معنی عشق اشنایم کردی

احساس غریبی دل من را پرکرد با یک سخن از غصه رهایم کردی

گفتی که سراغی نگرفتی از من گفتی چه عجب فکر مرا هم کردی

سخت است عجیب است که باور بکنی"یکبار غریبانه صدایم کردی......؟!


داغ بی مهری

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0

كد ماوس